جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹

تغيير

در صحرا میوه كم بود. خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت: «هر كس تنها می‌تواند یك میوه در روز بخورد.»
این قانون نسل ها برقرار بود، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد. دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را برانگیخت. اما هنوز هم مردم هرروز فقط یك میوه می‌خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود، وفادار بودند. اما علاوه بر آن نمی‌گذاشتند اهالی شهرها و روستاهای همسایه هم از میوه‌ها استفاده كنند. این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند ...
خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت:«بگذارید هرچه میوه می‌خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند.»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد. اما سنگسارش كردند، چرا كه آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد. كم كم جوانان آن منطقه از خود می‌پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده. اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند. بدین ترتیب، می‌توانستند هر چه می‌خواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد. تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند.
اما در حقیقت، آنها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها" پائولو کوئلیو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر